تبليغاتX
میرحسین موسوی
سلام من به خدا،به تمامی کائنات

سلام من به خدا،به تمامی کائنات

من facebookمیخوامممممممممممممممممممممممممم

+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388 12:27 توسط سوره عیوضی |


 

            <br/><a href="http://i44.tinypic.com/2wd4z7a.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

 

          

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 10:51 توسط سوره عیوضی |


خاطره هام یک قصه نیستند.اتفاق و حادثه ای توش نیست.حتی ممکنه فقط یک صحنه باشه.از نوع تارش ولی هست.توی ذهنم توی قسمتی از سرم دارن وول میخورند.

                                           ********************************

داشتم رو لبه ی حوض خونه راه میرفتم.حس بزرگی حس قوی بودن.وقتی مامان با چهره ی نگران داشت میدوید سمت من تا ببرم تو خونه حس لذتی که مامان رو دارم.فکر کنم ۳،۴ سالم بود.

         ------------------------------------------------------------------------------------------

یک آقا اومده بود داشت تلویزیون درداره خونمون رو درست میکرد.نمیدونستم که تلویزیون وسیله هستش.مثل اینکه من مریض شدم.یک دفعه دیدم وسیله های بابا تو دست اون آقاس و داره با تلویزیون یک کارایی میکنه از توش چراغ در اومد دیگه برام موجود زنده نبود.فکر کنم ترسیده بودم.

         ------------------------------------------------------------------------------------------

چند روز پی در پی مامان من رو میبرد خونه ی همسایمون خانم پاکدل .چقدر کیف میداد که من و زهرا همش با هم بودیم.یه وقتایی هم مخ خانم پاکدل بیچاره رو میخوردم که میخوام برم خونمون.(زمان فوت دایی جلال بوده)

         ------------------------------------------------------------------------------------------

مامان و بابا نبودند.زمانی بود که فیلمی میذاشت که سوسن تسلیمی و داریوش فرهنگ بازی میکردند.موضوش این بود که یک خانمی یکی از دخترای دوقلوش رو  میذاره  سر راه و قصه شروع میشه...

اون روز من و سمیه تنها بودیم توی تراس خونه سمیه داشت درسش رو میخوند و من هم داشتم به نوشتن اون نگاه میکردم.زنگ تفریح سمیه شروع شده بود و حوصلش هم سر رفته بود.شروع کرد به قصه پردازی که تو سرراهی هستی و ...

خیلی قشنگ تعریف کرد.میتونستم تجسمش کنم.الآن برام خنده داره ولی اون موقع ...خیلی بد بود نه وحشتناک بود.وقتی مامان و بابا اومدن و قیافه ی فقط گریه ی من رو دیدن  اومدن به نه گفتن و شوخی کرده و ...ولی فایده نداشت.

         ------------------------------------------------------------------------------------------

اولین روز از اولین سالی که من داشتم میرفتم مدرسه.اصلا محل مامان رو نمیدادم.و خودم بدو بدو میرفتم.دو کوچه مسافت خونه تا مدرسه بود.وقتی نرگس خانم(همسایمون) نگهم داشت تا ازم عکس بگیره (عکاس بود)چقدر ناراحت بودم.توی عکس هم تابلو هستس.میخواستم زودتر برم برسم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                        *******************************

تا شاید خاطراتی دیگر خداحافظ

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 10:38 توسط سوره عیوضی |


دیروز رفته بودم حرم.هر دوشنبه میرم.میخواستم بعدش برم خیابون گردی.ساعت ۱۲:۲۰ اومدم بیرون.هندزفری توی گوشم و توی حال و حوای خودم که داشتم آهنگ گوش میدادم،کوله رو هم یک طرفه انداخته بودم.احساس کردمیکی ازپشت کیفم رو داره میکشه.ترسیدم اومدم نگاه کنم چه خبره دیدم بعلههههههه یک عدد فرد معتاد کیفم رو د بکش.آشنا بود دوست پسر سابق دوست سابقم که توی دبیرستان با هم بودیم.خیلی ترسیدم به خصوص که با سه نفر دیگه بود و داشت یه گیرایی میداد.فرار کردم ولی به سلامتی در این تعقیب و گریز کیف پولم گم و گور شد.خیلی وحشتناک بود...

اونایی که فهمیدن میگفتن جیغ نزدی؟؟!!!!!!کپ کرده بودم بدجور اصلا جیغم نمیومد.تو شلوغترین خیابون مشهد بودم...امام رضا

اصلا نتونستم از دیروز بخوابم.همش جلوی چشممه...کسایی که تعریف کردم کامل نگفتم.توی خانواده فقط سمیه میدونه.

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 12:5 توسط سوره عیوضی |


من از شبکه های ایرانی ماهواره طپش رو خیلی دوست دارم.چند روز پیش امیرقاسمی تو برنامه اش مدیر دبستانی که درس میخوند رو آورده بود.

تا به حال رفتین به مدرسه ای که ۵ سال و ۳ سال هر روز رو توش گذروندین ببینین؟

وقتی که معلم اول دبستان رو توی خیابون دیدین چیکار کردین یا مدیر و ناظمتون رو...

یادش بخیر

خانم اتحاد...مدیر...مهربون ترین مدیری که توی عمرم دیدم.اگه دفتر کار داشتی دعا دعا میکردی خانم اتحاد باشه.

خانم شعبانی...یک ناظم مهربون شاد که توی صف میخندیدی.اگه نه میگفت عزاداریه؟؟؟!!!

خانم شکیبایی...ناظم...سختگیرترین ناظم...همه ازش میترسیدن.اگه کاری میکرد که شبیه خانم شعبانی بود میگفتیم میخواد ادای خانم شعبانی رو در بیاره.به خصوص 1 ماهی که خانم شعبانی رفته بود مکه...سال چهارم و پنجم سال آشتی ما و خانم شکیبایی بود.

خانم فخار...کلاس اول...موهاش حسابی سفید بود.دخترش مهسا هم همراهش بود.

(میگفتیم خانم فخار دو تا چشم هم پشت سرش داره و با اون تصور توی کلاسش میگذروندیم)

خانم یزدی...کلاس دوم...پایین هر صفحه باید نقاشی میکردیم و نموداری هم به دیوار کلاس زده بودیم تا بچه درس خون های کلاس در هفته مشخص بشه

خانم قدرتی...کلاس سوم...سه ماه از سال گذشت که گفت سرطان داره و دیگه نمیتونه بیاد کلاس و ما رو تقسیم کردن بین دوکلاس دیگه.من رفتم کلاس خانم ابریشمی.نه ما معلم خودمون میدونستیم و نه اون دانش آموز خودش.دوسش نداشتم.

خانم تحقیقی...کلاس چهارم...سالی بود که همش من مریض بودم.چه سال گندی.

خانم فرخفال...کلاس پنجم...کلاس شادی بود.شده بودیم همه کاره ی مدرسه.چقدر روزهای آخر گریه میکردیم.یادمه حتی میخواستیم از قصد کاری کنیم که رفوزه بشیم.معدلم شده بود 86/19 چه گریه ای میکردم.خانم اتحاد میخندید میگفت اینا میخواستن سال دیگه هم با ما باشند.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 13:43 توسط سوره عیوضی |


هیچوقت فکر نمیکردم من و سمیه خواهر باشیم.

خیلی لذت داره

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 11:35 توسط سوره عیوضی |


حتما برید.احساس اولتون با احساسبعد از دیدنتون خیلی فرق میکنه.

http://www.youtube.com/watch?gl=GB&hl=en-GB&v=9lp0IWv8QZY

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 13:10 توسط سوره عیوضی |


پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.

مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.

پسرك پرسيد: خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟

زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد !

پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد!

زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.

پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.

مجددا زن پاسخش منفي بود.

پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت.

مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.

پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 10:20 توسط سوره عیوضی |


خیلی وقته که فقط تصمیم گرفته بودم ولی عملیش نمیکردم.

این بار هم اگه سمجی و دنبال کردن دکتر نبود به عمل تبدیل نمیشد.------>تشکر دکتر حبشی عزیز

من یک عدد پیامک زدم به دکتر و سوالی کردم.مثل اینکه سوالش خیلی سوال بود.فرداش دکتر بهم زنگ زد.وقتی منتظر چیزی نیستی یعنی اصلا به ذهنت هم نمیرسه که ممکنه یک نفر به خاطر سوال کسی که نمیشناسه زنگ بزنه وقتی این اتفاق میفته. شوک میزنی و قاطی میکنی.از همه چیز حرف میزنی الا سوالت.

گفت که دوشنبه بیا پیشم.آدرس داد.محلی که گفتن برم یک مجتمع فرهنگی بود به نام شاهدان.نزدیک حرم.تو خیابون امام رضا.

اول رفتم حرم و بعد هم پیش به سوی دکتر...

الآن ۲ ماه هستش که روزهای دوشنبه میرم پیش دکتر.میگه میخواد از من یک مشاور خوب بسازه.

ما که بخیل نیستیم.

اوایلش خیلی سخت بود به خصوص که دکتر خیلی زیادی حرفش یکیه و اصلا از خواسته هایی که ازت داره پایین نمیاد.فکر کن کاری کرد که مامان و سمیه هم وارد گود شدند.خیلی سعی کردم تا دکتر دست از سرشون برداره.نشد و دکتر پیروز شد.

خیلی خوبه وقتی فکر میکنی که میتونی .کسی داره بهت کمک میکنه.

وقتی به مامان گفتم میرم پیش روان شناس گفت:پول از کجا؟!وقتی بهش گفتم:ویزیت نمیگیره باور نمیکرد و تا آخرین لحظات هم میگفت وای به حالت اگه بریم اونجا از من ۵۰،۱۰۰ تومان پول بخوان...

هنوز هم دکتر به سوالم جواب نداده.میگه:کارهای مهمتری داریم...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 10:52 توسط سوره عیوضی |


حس به روز کردن نیست.وقتی حرف واسه گفتن زیاد داشته باشی نمیدونی باید از کجا شروع کنی پس شروع نمیکنم.همین قدر که خیلی اتفاق ها برام افتاده و داره میفته...

توی ثبت موقت خیلی چیزها تایپ شده که چون از نظر خودم کامل نیست و حقیقت رو نمیرسونه همچنان همون جا میمونه...

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387 9:54 توسط سوره عیوضی |


آخ جونمی جون

خاتمی میاد.خیلی خوشحالم.گر چه براش نگرانم

+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387 13:12 توسط سوره عیوضی |


هرکی باهاش برخورد داشتم...هرکی باهاش حرف زدم...هر کی که دیده...

تنها حرفی که زده:ولش کن،محل نده،دیوونس.

هیچکی نگفته:چطوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

هیچکی به اون نگفته نکن.

همیشه ورد زبونشون این بوده:چرا محل میدی؟؟؟چرا باهاش جینگ و جینگ میکنی؟؟؟تو که منگل نیستی حالا چرا ناراحت میشی؟؟؟تو که بچه نیستی...تو الی تو بلی...

خیلی وقتها هم شده فقط برای اینکه براشون حرف زدم، ناراحتیم رو دیدن، اونا هم باهاش هم صدا شدن که شپشت منیژه خانم و بعد هم منگل!!!

دیگه میترسم برای کسی بگم...

بغضم باهام لجبازی میکنه.

دبستان و راهنماییت زیر سایه ی اون باشی آخه خواهر سمیه عیوضی هستی و دبیرستان هم که عادت کردی  دوستای دوستت،دوستای تو باشند،البته اگه قبولت کنند...پیش دانشگاهی میاد...از خودت عرضه نشون میدی و دوست پیدا میکنی. و با همه ی بچه ها راحتی .به قول حالا شادی.دختر شلوغه ی کلاس.دختر شاده ی کلاس حساب میشی و واقعا هست، آخه خودت همه کاره ای ، سایه ی خودت رو داری و سایه ی هیچکی نیستی.به عنوان نماینده ی کلاس انتخاب میشی.ناظم میگه:یکی باید خود سوره رو ساکت کنه و مراقبش باشه(وای چه روزای خوبی بود).خودت بودی و خودت،خود خودت.همونی که هستی.

باید کنکور بدی.هرچی فکر میکنی نمیتونی بفهمی چی میخوای.تصمیم کنکور بی کنکور میگیری.میری جهاد دانشگاهی ثبت نام میکنی برای دوره ی مربی کودک.باز هم خودتی و انتخاب دوست و لبخند و شادی.

تموم میشه.

دوست نداری برگردی به حالت قبل و خودت نبودن و زیر پا له شدن برای خوش آیند دیگران نقش بازی کردن...چیکار میکنی؟؟؟کلاس های کامپیوتر میری

میخوای خودت رو بشناسی،میخوای بفهمی چی میخوای؟؟؟!!!!!!!!!!!

تصمیم میگیری روان شناسی بخونی.کتابهای دختر داییت رو که انسانی خونده و قبول شده رو میگیری.خیلیا هستند که اون رو میزنند توی سرت ولی تو میدونی که موقعیت کنکور شرکت کردن رو نداشتی.برات مهم نیست .

چهار ساله لای هیچ کتاب درسی رو باز نکردی و تنبلیت میشه.میری سمتش ولی نمیتونی بدون خستگی بخونی زود خسته میشی.

سال دیگه دوستت میگه دفترچه ی پیام نور فراگیر اومده.میگیری.روان شناسی هم داره.شرکت میکنی.کلاسهای آمادگی خود دانشگاه رو میری.دانش پژوه حساب میشی.

اخلاق مضحکی که داری،اگه تونستی روز اول با کسی دوست بشی دوست شدی وگرنه هیچ...

قبول میشی.حالا دانشجویی.ولی دوست به قول دوستان آذری زبان یختی...

ولی من کیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

اینها همه تاثیر دیگران روی من بود.آنچه دیگران خواستند،بودم.

خودم کیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یک فرد شاد که از زندگیش لذت میبره.از قدم هایی که بر میداره از ...ولی وای به وقتی که به مقصد میرسه...یک فرد بی حرکت میشه.

سمیه میگه الکی خوش،مشنگ،اعتماد به نفس کاذب.شانس آوردی که موقع رسیدن به مقصد رو ندیده

من یک کودکم.وقتی میخندم به معنای واقعی میخندم و وقتی ناراحتم و گریه میکنم به معنای واقعی هستش.یک کودک دست و پا شکسته که به دور از دردها شاده.دردش میگیره ولی آخر سر خجسته اس

--------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن:

۱-داشتم خودم رو حلاجی میکردم.اینها رو نوشتم.از بیرون بود و برای همین از سوم شخص استفاده کردم.

۲-یک دوست دارم:زهرا فاطمه هم هست ولی نه مثل زهرا.زهرا یک خواهر دوست داشتنیه

- زهرا----->از دو سالگی همسایه ایم.دو تا خواهر که همدیگه رو خیلی دوست داریم.

-فاطمه------>از پارسال تو جلسات ریکی باهاش آشنا شدم..

۳-زهرا برای پیام نور گفت

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ویرایش شده

قبلی ۲/۹/۸۷ بود ساعت ۷:۲۵

+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387 12:45 توسط سوره عیوضی |


آنگاه که احساس تنهایی شمارا فزا گفته است و در تایکی شک و تردید فرو رفته اید،دل به پند های من بسپارید تا نور من شما را هدایت کند.

به شما ثابت خواهم کرد که شما چیزی فراتر از آنچه میاندیشید هستید

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 9:51 توسط سوره عیوضی |


دلم براش تنگ شده.از نگار قرض گرفتم

http://blog.360.yahoo.com/blog-IlezfCw_fqFWm7uG0pfl69w-?cq=1&p=988

میگن که عجیبم.میگن تفکراتم غریبن.چه کنم.همین تفکرات هستش که من رو ساخته که من رو سوره کرده.

نه من تمام زندگیم وجود یک جنس مخالف نیست.اگه علی رو دوست دارم اگه با همه یه جور کل کل میکنم.اگه به اسم و عکس آدما توی ۳۶۰ و کلوب نگاه نمیکنم به خاطر اینه که با نگاهشون کار دارم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 9:44 توسط سوره عیوضی |


موندم معطل هموجور

نمیدونم چیکار میکنم.هیچی از کارام سر در نمیارم.

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 11:40 توسط سوره عیوضی |


پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند... چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه

 به آنان گفت كه:

«در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد»...

پادشاه بيرون رفت و در را بست...
سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.

نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود!
آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بيرون رفت!!!
و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته!

وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته و من نخست وزيرم را انتخاب كردم».
آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟»
مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين
سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛
هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».

پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست دادید.اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 8:52 توسط سوره عیوضی |


پسر داییم داره از ونکوور میاد.

بعد ار 4 سال.دلم براش تنگ شده.خیلی از اتفاقهای منفی الآنم که تاثیر بدی رویم گذاشته به خاطر اونه.ولی من دوسش دارم چون پسر خوبیه.چون میدونم اون کار ها رو تحت تاثیر اون زمان انجام داده.چون میدونم من هم دست کمی از اون ندارم.اون فقط آغاز بود.

میخوایم بریم استقبالش ساعت 15 پروازش از تهران و 16میرسه

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 8:7 توسط سوره عیوضی |


 
من و بامدادان دو فرزند نور که بی پا کنیم از سیاهی عبور
نه بیمی از این راه بر جانمان نه ازعجز ننگی به دامانمان
چه باک از مسیری که هول آور است که ره توشه ی من پر از باور اس
کنون با که گویم که من کیستم توان یابم و نا توان نیستم
اگر پا ندارم همین فخر بس که زانو نخواهم زدن پیش کس
اگر بشکند شاخه ی سرو مست بر ابروی او نیفتد شکست
به چوب دست سحر آمیز من وزان گوشه بنگر اعجاز من
افق سازم از بام این آشیان که خورشید فردا براید از آن
در این خانه باید شکوفا شدن توان یاب بودن توانا شدن
شگفتن
که این خانه مهد شکوفایی است
بیا تا بر این بام بانگی زنیم چو رعد آسمان را به لرز افکنیم
که از برق امید چشم من است اگر صبحدم آسمان روشن است
بمیر ای سیاهی که من زنده ام من از نسل خورشید رخشنده ام
بگو ابرها تا اگر فرصتی است بگریند بر آنکخ بر من گریست

محسن مشایخی

یکی از کار آموزان توان یابان مشهد

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 12:46 توسط سوره عیوضی |


از کلاس سوم که خانم قدرتی معلممون مریض شده بود و دیگه نیومد کلاس و ما رو تقسیم کردند بین دو کلاس من هم خیال بافی ها و قصه ساختنم شروع شد. چند صباحیه که به اوجش رسیده.

چند وقتی پیش توی قصه ام یکی مرد و الآن دارم بدون اون شخصیت زندگی میکنم.وهر بار هم از دست خودم حرص میخورم که چرا اینطوری شده؟؟؟!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387 7:39 توسط سوره عیوضی |


دچار عذاب وجدان شدم...بدجوری

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387 14:14 توسط سوره عیوضی |


 
 
پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی. می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت.
 
آهسته آهسته می خزید، دشوار و کند؛ و دورها همیشه دور بود.
 
سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید.
 
پرنده ای در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت:
 
"این عدل نیست، این عدل نیست، کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی.
من هیچ گاه نمی رسم، هیچ گاه. و در لاک سنگی خود خزید، به نیت ناامیدی."
 
خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد . زمین را نشانش داد. کره ای کوچک بود.
 
و گفت: "نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد.
 
چون رسیدنی در کار نیست.فقط رفتن است، حتی اگر اندکی.
                و هر بار که می روی ، رسیده ای.
 
و باور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نیست،
 تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی؛
 
پاره ای از مرا."
 
خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت.
 
دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راهها چندان دور.
 
 
سنگ پشت به راه افتاد و گفت:
 
" رفتن، حتی اگر اندکی؛"
 
 و پاره ای از "او" را با عشق بر دوش کشید.
 
 
                                               عرفان نظر آهاری >> بالهایت را کجا جا گذاشتی

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387 13:56 توسط سوره عیوضی |


دیروز توی حموم به این فکر میکردم اگه مامان بزرگ بمیره عمه زهره چیکار میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میاد خونه ی ما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وبعد هم میگفتم چرا باید به مرگ مامان بزرگ فکر کنم و چرا باید نگران عمه باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 8:24 توسط سوره عیوضی |


  1. باید کلاس html برم.
  2. باید کلاس زبان برم.
  3. باید کیف بخرم.
  4. باید تخت بخرم.
  5. دوست دارم موبایلم رو عوض کنم.
  6. دوست دارم  کلاس تایچی رو شرکت کنم.

و ...

من پول میخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااممممم

به من فقیر بیچاره کمک کنید

مدل جدید هم اومده:من گدا نیستم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 10:52 توسط سوره عیوضی |


کاش یکی مجبورم میکرد درس بخونم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 10:44 توسط سوره عیوضی |


نمیدونم چرا مرض سیخونک کردن گرفتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 10:42 توسط سوره عیوضی |


سلام.یک بار به علی sms دادم که اگه کسی رو دوست داری چجوری بهش میگی؟و اون گفت به زبان ساده ی آدمیزاد.
خیلی وقته ازش خبر ندارم یعنی از روزی که اومدم به زبان ساده ی سوره بهش بگم دوسش دارم دیدم که تلفنش میزنه مقدور نیست.
علی جونم٬دوست جونم٬نی نی ناز جونم دوست دارم.دوست جونت دوست داره.
 
 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387 14:57 توسط سوره عیوضی |


همون روز ۱۷ مهر من اومدم به روز کردم همراه با متن علی رضایی و  عکس هایی که گرفتم.ولی کامپیوتر قاطید و بعد هم توی این چند روز هر کاری کردم اصلا بلاگفا و بلاگم بالا نمیومد.شاید اگه دوباره روم شد ازش متن رو گرفتم و ریپ زدم.و عکس ها رو آپ کردم. به امید آن روز...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به مامان اینا گفتم:روان اجتماعیمون ۲ واحد عملی داره و من اینجا رو انتخاب کردم.چون به خونه نزدیکه.چه بچه ی خوبی راه دور نمیره

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 17:2 توسط سوره عیوضی |


وقتی هنوز ندیده بودمشون فکر میکردم  کین ؟چین؟چه جوریند؟

وقتی اولین بار دیدمشون دیدم که اونا حد اقل از من بهترند.سعی و تلاش٬امیدشون٬اعتماد به نفس و راحتیشون.و الآن میبینم که مثل خودم هستند.خانم قادری٬زهره٬سعید وعلی و ...

هنوز خیلیا رو اسماشون رو نمیدونم ولی باهاشون دوستم و اون ها طوری با من برخورد میکنند که انگار سالهاس من رو میشناسند.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 16:56 توسط سوره عیوضی |


و پس از ورود...

آقایی به نام هدایی شروع به صحبت کردن :شروع توان یابان با یک موکت کوچک

و بعد آقایی به نام منصوریان:از خدا گفت...خداییش خیلی شیطونی خدا

از توانایی توان یابان گفتند که چطور  کار میکنند و از آرامگاه ابدی من نمیتوانم ...

از فیلم بازی کردن زوج توان یابان:ابوالفضل و پروین

اون روز روز معلولین و سینما بود.رفتیم به سوی فیلم دیدن:

۳ تا فیلم دیدیم.یکیش در مورد یک زن و شوهر کوتوله بود که میهواستن بچه دار بشن

دومیش یک پسر مدرسه ای که همش توی گلها بود و سومی در مورد اتفاقی که در یکی از روزای خدا واسه یکی از بچه های همونجا افتاده بود.

کلاس داشتیم برای همین تصمیم گرفتیم که بریم گالری نقاشی رو ببینیم.قبل از این تصمیم یکی از پسرا به نام علی رضایی متنی رو که همون موقع نوشته بود رو خوند.

رفتیم.دیدیم.هر ثانیه که نه هر لحظش خدا بیشتر له مون میکرد.مصطفی شریعتی هیچ علامتی از دست نداشت از شونه و پا هم کوچولو...چه نقاشیهایی...

ما خیلی کوچیکیم.خیلی حقیر خیلی...

همه جمع شدیم و عکس دسته جمعی.با آقای هدایی در مورد همکاری صحبت کردم.بهش گفتم میخوام به خودم کمک کنم.روز بعدش رفتم برای اینکه تثبیت کنم و اینکه چه کار کنم؟قرار شد کمک خانم قادری توی کلاس های کامپیونر و کارهای کامپیوتری موسسه باشم و از دیروز چهارشنبه ۲۵ مهر شروع شد.دوشنبه٬چهارشنبه و پنج شنبه از ۸ صبح تا ۲ بعد از ظهر و روزای دیگه هم لازم داشتن و شد و از این جور حرفها...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 14:52 توسط سوره عیوضی |


۱۷ مهر با بچه های انجمن دانشگاه رفتیم موسسه ی توان یابان مشهد...

بدجوری خدا بنده اش رو له کرد و حقیر.وحشتناک له شدم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 14:35 توسط سوره عیوضی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

هوس نقاشی کردنم کردش.
این وبلاگ برای اینه که میخوام من و تو با هم حرف بزنیم.


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

شهر دوقلوها
عکس های سه بعدی
کجا داد بزنیم؟؟؟
کاریکاتور های مفهومی
کدوم یکی از دایره ها میچرخه؟؟؟؟؟؟
نکاتی که بابا و ماماناتون بهتون نگفتند/نکاتی در مورد بهداشت جنسی
نکاتی که بابا و ماماناتون بهتون نگفتند / چطوری دعوا کنیم با محبوبمون؟
مرد تن فروش تهرانی
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

88/03/01 - 88/03/31

88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/04/01 - 87/04/31
87/02/01 - 87/02/31
86/09/01 - 86/09/30



پیوندها

خودم تو یاهو 360
روز دوم
چرکنویس
دكتر شيري
باران خیال-کجا داد بزنیم
کافه vip
هیچ
spotlight-ترانه علیدوستی
عکس
عکس های خوشگل
موزیک اسپانیایی
قشنگه.همین
پژوهشکده ی علوم شناختی
آپلود
دکتر رضایی
قلمدونی
کوچولوترین وبلاگ نویس
تلخ نوشته های همشهری
کوچکترین مدرسه ی جهان از زبان معلم
بسیار سجده کننده
دانلود آهنگ و فیلم
گرافیکی
قالب
آخ جون نقاشی
جمیله کدیور
عطاءالله مهاجرانی
خاطراتی درباره ی امام موسی صدر
دامپزشکی
یونیسف
زن بودن
دانشگاه تهران
بزرگمهر حسین پور-کاریکاتوریست
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin